
چیزی نمی خواهم
جزء یک اتاق تاریک
یک موسیقی بی کلام
یک فنجان قهوه به تلخی زهر...
و خوابی به آرامی یک مرگ همیشگی...


امشب می خواهم افکارم را به پرواز در اورم
می خواهم تصور کنم تو را
چشمانم را میبندم و
به پرواز در می اورم اندیشه بودنت را
می خواهم با خیالت عشقبازی کنم
گرمی نفسهایت
نجواهای عاشقانه ات....لبهای تب دارت
و نفس های من که شمارشان از دستم در رفته
من از آن توام
مرا با خود به تکامل برسان
زیباترین هستی من.....

دستانم پر از قاصدک هایی ست
که در گوش تک تکشان نام تو را هجی کرده ام و
به هوای تو بدرقه شان می کنم
و به هر کدامشان میسپارم
به یادت بیاورند بودنم را...
تنها نشسته ام...
چای مینوشم، و بغض می کنم !
هیچکس مرا به یاد نمی آورد !
این همه آدم، روی کهکشان به این بزرگی !
و من ...
حتی آرزوی یکی نبودم ...
همیشه که نه
گاهی آدمی
دلش برای فاصلهها هم تنگ میشود
فاصلهی چشمها تا لب
فاصلهی خنده تا خندهای دیگر
و هر فاصلهای که شبیه دلتنگی
حس نیستشدن چیزی را میدهد
که هنوز هست ...
عبور میکنم هر روز
از کنار نیمکت های خالی پارک
به امید اینکه
شاید
کسی
روی نیمکت
انتظارم را بکشد
مثل زمانی که میکشید کسی
انتظارم را
ولی وقتی به آنجا میرسم
نیمکت خالیست
.
.
.
وانمود میکنم
دیر کرده ام!!!

دیگر اشکهایم را برای نبودنت خرج نمی کنم
می خواهی نباشی؟
خب نباش....
بیزارم از بازی قایم موشک

کـــجا ایــستــاده ای؟ چــگونــه اســت بــاد
از هـــر جــهتـی کــه مــیوزد عــطـر تــو را بــا خــود دارد؟
تـــو نــرفــته ای مــیـدانم .
از جــایی در هــمیـن نـزدیکی مــرا نـگاه میــکنی
فــقـط مــن نـمیبــینـمت باد آورده را باد می برد
امــــا تو که با پای خودت آمده بودی!
خوش به حال باد...!
گونه هايم را لمس می کند و هیچ کس از من نمی پرسد
که با تو چه نسبتی دارد!
كاش باد بودي
می خواهم تاب بخورم
می خواهم پرواز کنم
می خواهم اوج بگیرم
بالا و بالاتر..
تا جایی که دیگر هیچ کس قلبم را میان دستانش فشار ندهد
و عروسک احساسم را به بازی نگیرد