یک جمله هایی
یک اتفاقهایی
یک صداهایی
یک عطرهایی
یک آهنگ هایی
حتی یک آدمهایی
هستند که *اونو*بیادت میارن
عکس العمت درمقابلشون
یک آه ازته قلبته
یک غم که میره میشینه روصورتت
گاهی یک اشکه که حلقه میزنه توچشمات
حتی گاهی یک *خدا لعنتت کنه داغمو تازه کردی *که زیرلب زمزمه میکنیش
خدالعنتت کنه داغمو تازه کردی

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم بهمن 1392ساعت 11:59  توسط داریوش بزرگ  | 

اگر پاییز نبود !
هیچ اتفاقِ شاعرانه ای نمی افتاد
نه موسیقیِ باد بود
نه سَمفونیِ کلاغ ها
نه رقصِ برگ ...
و من
هیچ بهانه ای برایِ بوسیدنِ تو
در این شعر نداشتم ...
 
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1392ساعت 8:24  توسط داریوش بزرگ  | 

 

میخواهم به گذشته سفرکنم و تاهمیشه آنجا بمانم‎
میخواهم حس خوب دوست داشتن را دوباره تجربه کنم‎
خنده ای ازته دل‎‎
گفتگویی بدون دلهره بدون جنگ‎
یک آرامش ‎
آنجا که توهنوزخوبی‎
هنوزعاشقی‎
آنجا که میتوان بایک لبخند خوشبختی را درآغوش کشید‎‎

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1392ساعت 8:8  توسط داریوش بزرگ  | 

ﺯﺭﺩ ﺗﺮﯾﻦ ﺍﺗﻔﺎﻕ ﺟﻬﺎﻥ
ﭘﺎﺋﯿﺰ ﻧﯿﺴﺖ ...
ﻧﺒﻮﺩﻥ ﺗﻮﺳﺖ ،
ﺍﺗﻔﺎﻗﯽ ﮐﻪ
ﻟﺤﻈﻪ ﺑﻪ ﻟﺤﻈﻪ ﻣﯽ ﺍﻓﺘﺪ

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1392ساعت 8:6  توسط داریوش بزرگ  | 

 
چقدر خوشبختم !
می توانم عکسِ سیاه و سفیدِ تو را ببوسم
و باور کنم
که در آن سواحلِ رویا ،
با تماسِ نا بهنگامِ گرمایی
به گونه ات ،
از خواب می پَری ...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1392ساعت 8:5  توسط داریوش بزرگ  | 

کاش چند قطره ای باران می بارید ،

دلم برایِ روزهایِ بارانیِ پُر هیاهو ، تنگ است ...

دلم برایِ پنجره ای که

آن سویش ،

درخت هایِ سر سبز و شاد ،

با قطراتِ ریز و درشتِ باران ، عشقبازی می کردند ،

تنگ است ....

دلم برایِ پیاده روی هایِ خلوت و دلگیرِ آن روزها ،

پَر می کشد ...

دلم تنگِ آمدنِ چند قطره ای باران است .

دلم تنگِ آمدنِ پاییز است !

تا دوباره همه چیز از نو ، شروع شود ...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1392ساعت 8:1  توسط داریوش بزرگ  | 


چه وحشتناک است !

اندیشیدن به خیابانی که در انتهایِ آن ،

تو در انتظارِ من ننشسته ای ...

دیگر چشم هایم را خسته نمی کنم ،

انتظارِ آن که بیایی از پشتِ افق ها ؛

فایده ندارد ...

باید سر بر گردانم !

در بی نهایتِ آن طرف ،

همه به انتظارِ من نشسته اند ...

مقاومت بیهوده است

تو نمی آیی !

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1392ساعت 7:51  توسط داریوش بزرگ  | 





در میانِ گندمزارهایِ این روزهایِ من ،

کسی نیست

که برایِ آرامشِ ستاره ها

یک پیاله خواب بیاورد ...

آه ای دلخوشی هایِ ساده ی مغرور

که می افتید یکی یکی از شاخه هایِ درختِ زندگی ،

روی سطوحِ نا مُسطّحِ شعرهایِ من ....

آه ای دلواپسی هایِ همیشه

و دردهایِ رنگ و رو رفته ،

کِی مرا زِ خاطر خواهید بُرد ؟!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1392ساعت 7:47  توسط داریوش بزرگ  | 





کاش می دانستی

چقدر جایِ خالی ات امشب ،

دلم را چنگ می زند ...

من چشم هایِ آشنایِ تو را می خواهم

در هِق هقِ گریه هایِ امشبم ...

نمی دانم چرا گاهی می خندم

خنده هایت هنوز ،

روی پنجره ی اتاقِ من ،

بیدارند ...

گفتی که دیگر نمی آیی !

فکر می کنی با گفتنِ این حرف ، از پا در می آیم؟!

نه خوبِ من !

ببین آرامم ،

آرام تر از نبضِ یک مُرده ...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1392ساعت 7:45  توسط داریوش بزرگ  | 

گفتی برای جبران گذشته آمده ای! آه چروک پیشانی من با هیچ اتویی باز نمیشود...

چه ساده لوحانه...
بال بال زدن هایت میان بازوانم را باور کرده بودم
نمی دانستم... تمرین ِ پریدن به هوای دیگری ست...

عاشقانگی ام را ندیدی...
زدم به سیم آخر...
حالا
دیوانگی ام را ببین.
این روزها...

آنقدر که پیش ِ تو غریبه ام!
در این شهر ِ شلوغ،
احساس ِ غربت نمیکنم

باران ببار اینجا کسی هست که زیر "خاطره" چتر باز نمیکند...

شماهایی که کسی دوستتان دارد! با شما هستم... خوش بحالتان

امروز عاشقی سرمایه مى خواهد...
وقت آزاد و حواس جمع
كـه مـن نـدارم!
حوصله ام كم است
مشغله ام زیاد...
و مى خواهـم
سر بـه تن هیچ رویایى نباشد

گاهی یک حرف، یک زمستان آدم را گرم نگه میدارد!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم آذر 1392ساعت 11:7  توسط داریوش بزرگ  |