تبليغاتX
معجزه زندگی من

روزیکه آمدی نگاهت سراسر التماس بود

تو را به خانه ی دلم راه دادم

با امید ماندنت

اما تو خیلی زود  بیرحمانه رفتی

 بی آنکه دلم را پس دهی

حالا بعد ازمدتها برگشتی با حالی پریشان

با نگاهی نیازمندتر

من نمی توانم دست نیازمند را رد کنم

تو را می خواهم بپذیرم

اما دلی ندارم که تو را جا دهم

کاش وقتی که می رفتی دلم را پس می دادی

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم دی 1390ساعت 7:41  توسط داريوش وآتوسا  | 

گفتی همه ی اسبابت را جمع کن و بیا

همیشه در خانه ی دلم جا داری

من آمدم و دیدم دلت را به حراج گذاشتی

تو که می خواستی این همه ارزان دلت را بفروشی

چرا من را در به در کوچه خیابان کردی؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم دی 1390ساعت 7:35  توسط داريوش وآتوسا  | 

می‌آیی/در آغوشم می‌گیری/ و کویر ِ تنم را/ به دریاچه‌ای مبدل می‌کنی ** نبرد نابرابری است!/ جنگ چشم‏های تشنه و مشتاق من / با لباس‏های خواب‏ همیشه مزاحم تو** حسٍ زیبایی ست/این که لب هایم/ تنها لهجه ی بوسه های تو را می فهمد!** پود می شوم بر تار اندام رویایی ات / نقش هوس را چه ماهرانه می بافیم/ روی دارِ بستر هم آغوشی!** ساعت صفر عاشقی / لحظه ی س.ک.س من وِ توست!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم دی 1390ساعت 6:15  توسط داريوش وآتوسا  | 


برخورد ما

بر حسب اتفاق

تماشایی ست...

در "او " تلاش و کوشش مغرور ماندن است

در "من

-"گریز ِ گم شدن و

اغتشاش گام!-

حمید مصدق

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم دی 1390ساعت 9:58  توسط داريوش وآتوسا  | 




من نیز گاهی به آسمان نگاه می‌كنم


دزدانه در چشم ستارگان


نه به تمامی آنها


تنها به آنها كه شبیه ترند به چشمان تو

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم دی 1390ساعت 9:18  توسط داريوش وآتوسا  | 

 

 
زندگی بی تو

زهر تلخی ست برای مردن بی آغاز ...

و تو 

جام شرابی برای مستی بی پایان ...


+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم دی 1390ساعت 9:12  توسط داريوش وآتوسا  | 

برای رسیدن به تو

پا پیش گذاشتم

خودم را قسمت کردم


و را سهم تمام رویاهایم کردم

انصاف نبود...........


تو که میدانستی با چه اشتیاقی

خودم را قسمت میکنم

پس چرا

زودتر از تکه تکه شدنم

جوابم نکردی

برای خداحافظی خیلی دیر بود

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم دی 1390ساعت 7:45  توسط داريوش وآتوسا  | 

با اين همهمه پرواز كه تمام وجودم را گرفته چه كنم... به يك خيال لطيف مي انديشم ، خيالي كه در آن قطره قطره عسل بر لبانم مي ريزد و من از مستي اش آرام به خواب مي روم.حتي بوسه هايت هم مرا از خواب بيدار نخواهند كرد. مي خواهم چشمانت را ببوسم ، دستانت را ببوسم و به خواب روم تا شايد طعم تلخ اين فاصله ها را به شيريني آن عسل ببخشم...در اين شبها كه مهتاب ديوانه وار بالاي سرم مي تابد ، تو با شاخه اي از بهار به بالين من بيا...شايد اين خواب مرا به تو پيوند دهد....

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم دی 1390ساعت 7:43  توسط داريوش وآتوسا  | 

آنکه ویران شده از یار، مرا می فهمد

وانکه تنها شده بسیار، مرا می فهمد!

چه بگویم، که چنان از تو فرو ریخته ام

که فقط ریزش آوار مرا می فهمد!

آنقدر بی کس و بی تکیه گه و بی یارم

که فقط شانه ی دیوار مرا می فهمد...!

من تمام غمم از "عشق" بپا خواست، ولی...

"عشق" انگار نه انگار مرا می فهمد!!!

چه عبث در پی "یارم"، چه عبث در پی "یار"

و عبث معتقدم "یار" مرا می فهمد...!!!

نه، ببین! آینه از درد ترک خورد... ببین!

آینه مثل من انگار مرا می فهمد

یار من آینه سان مثل خودم می ماند

اوست، آری! خود آن یار مرا می فهمد!

او همانست! همان گمشده در من، آری!

او همانست که بسیار مرا می فهمد...!

+ نوشته شده در  شنبه دهم دی 1390ساعت 7:50  توسط داريوش وآتوسا  | 

چند روزیست که دلم را به درخت دلتنگی محکم بسته ام.

درست از زمانی که تو رفتی..

از پشت دیوار هر از گاهی سرکی می کشم

که نکند دلم به رسم بی وفایی ، طناب عشق تو را پاره کند....

پر بکشد در هوای نبودن تو ، آزادانه پرواز کند...

اما نه... خیالم راحت است...

دلم را با طناب عشق تو محکم بسته ام....

به درخت دلتنگی......

تا بیایی گره بگشایی....

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم دی 1390ساعت 18:46  توسط داريوش وآتوسا  |