میخواهم به گذشته سفرکنم و تاهمیشه آنجا بمانم‎
میخواهم حس خوب دوست داشتن را دوباره تجربه کنم‎
خنده ای ازته دل‎‎
گفتگویی بدون دلهره بدون جنگ‎
یک آرامش ‎
آنجا که توهنوزخوبی‎
هنوزعاشقی‎
آنجا که میتوان بایک لبخند خوشبختی را درآغوش کشید‎‎

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم مهر 1393ساعت 11:13  توسط داریوش بزرگ  | 

پرنده در قفس مدام بیتابی می کرد. او هم احساس قفس را نمی فهمید. قفس پرنده را در آغوش خود گرفت. اما،پرنده باز هم بیتابی می کرد. قفس فهمید ترس پرنده را. قفس فهمید و آغوشش را گشود،... پرنده رفت،... پرنده رفت و باز هم احساس قفس را ندید. پرنده رفت و باز هم قفس ماند و تنهاییش. قفس ماند و عشقی که هرگز دیده نشد. ...قفس ماند و خاطره ی عشق به پرنده،...
+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم مهر 1393ساعت 11:13  توسط داریوش بزرگ  | 

گر سکوت ِ این گستره ی بی ستاره مجالی دهد،
می خواهم بگویم : سلام!
اگر دلواپسی ِ آن همه ترانه ی بی تعبیر مهلتی دهد،
می خواهم از بی پناهی ِ پروانه ها برایت بگویم!
از کوچه های بی چراغ!
از این حصار ِ هر ور ِ دیوار!
از این ترانه ی تار...
مدتی بود که دست و دلم به تدارک ِ ترانه نمی رفت!
کم کم این حکایت ِ دیده و دل،
که ورد ِ زبان ِ کوچه نشینان است،
باورم شده بود!
باورم شده بود،
که دیگر صدای تو را در سکوت ِ تنهایی نخواهم شنید!
راستی در این هفته های بی ترانه کجا بودی؟
کجا بودی که صدای من و این دفتر ِ سفید،
به گوشت نمی رسید؟
تمام دامنه ی دریا را گشتم تا پیدایت کردم!
آخر این رسم و روال ِ رفاقت است،
که در نیمه راه ِ رؤیا رهایم کنی؟
می دانم!.......

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم مهر 1393ساعت 17:15  توسط داریوش بزرگ  | 

نمیدانم  اینجا  که  ایستاده ام کجاست

امروز دیگر از دانستن ها و ندانستن ها گذشته ام

امروز دیگر می توانم  بدون  تلاطم

همه ی آن سالها را مرور کنم

وشاید با مرور تمامی آن خاطرات

خواستن ها و بدست آوردن ها را معنی کنم

من ایستاده ام و می دانم که زیر پایم

ویرانه ای بیش نیست...

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم مهر 1393ساعت 17:7  توسط داریوش بزرگ  | 

و من پنداشتم او مرا خواهد برد به همان کوچه ي رنگين شده از تابستان به همان خانه ي بي رنگ وريا و همان لحظه که بي تاب شوم او مرا خواهد برد به همان سادگي رفتن باد او مرا برد ولي برد ز ياد
+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم مهر 1393ساعت 17:3  توسط داریوش بزرگ  | 

 

یک جمله هایی
یک اتفاقهایی
یک صداهایی
یک عطرهایی
یک آهنگ هایی
حتی یک آدمهایی
هستند که *اونو*بیادت میارن
عکس العمت درمقابلشون
یک آه ازته قلبته
یک غم که میره میشینه روصورتت
گاهی یک اشکه که حلقه میزنه توچشمات
حتی گاهی یک *خدا لعنتت کنه داغمو تازه کردی *که زیرلب زمزمه میکنیش
خدالعنتت کنه داغمو تازه کردی

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم بهمن 1392ساعت 11:59  توسط داریوش بزرگ  | 

اگر پاییز نبود !
هیچ اتفاقِ شاعرانه ای نمی افتاد
نه موسیقیِ باد بود
نه سَمفونیِ کلاغ ها
نه رقصِ برگ ...
و من
هیچ بهانه ای برایِ بوسیدنِ تو
در این شعر نداشتم ...
 
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1392ساعت 8:24  توسط داریوش بزرگ  | 

 

میخواهم به گذشته سفرکنم و تاهمیشه آنجا بمانم‎
میخواهم حس خوب دوست داشتن را دوباره تجربه کنم‎
خنده ای ازته دل‎‎
گفتگویی بدون دلهره بدون جنگ‎
یک آرامش ‎
آنجا که توهنوزخوبی‎
هنوزعاشقی‎
آنجا که میتوان بایک لبخند خوشبختی را درآغوش کشید‎‎

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1392ساعت 8:8  توسط داریوش بزرگ  | 

ﺯﺭﺩ ﺗﺮﯾﻦ ﺍﺗﻔﺎﻕ ﺟﻬﺎﻥ
ﭘﺎﺋﯿﺰ ﻧﯿﺴﺖ ...
ﻧﺒﻮﺩﻥ ﺗﻮﺳﺖ ،
ﺍﺗﻔﺎﻗﯽ ﮐﻪ
ﻟﺤﻈﻪ ﺑﻪ ﻟﺤﻈﻪ ﻣﯽ ﺍﻓﺘﺪ

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1392ساعت 8:6  توسط داریوش بزرگ  | 

 
چقدر خوشبختم !
می توانم عکسِ سیاه و سفیدِ تو را ببوسم
و باور کنم
که در آن سواحلِ رویا ،
با تماسِ نا بهنگامِ گرمایی
به گونه ات ،
از خواب می پَری ...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1392ساعت 8:5  توسط داریوش بزرگ  |